Enkratic
شنبه ۳ امرداد ۱۳۸۸
حالا حکایت ماست (1) ..

" چون از کران بازار عاشقان درآوردند، و میان شارستان رسید، میکائیل بدان جا اسب بداشته بود، پذیره ی وی آمد. وی را مواجر خواند و دشنام های زشت داد. حسنک در وی ننگریست و هیج جواب نداد. عامه ی مردم او را لعنت کردند بدین حرکت ناشیرین که کرد و از آن زشت ها که بر زبان راند، و خواص مردم خود نتوان گفت که این میکائیل را چه گویند. و پس از حسنک این میکائیل که خواهر ایاز را به زنی کرده بود، بسیار بلا دید و محنت ها کشید، و امروز بر جای است و به عبادت و قرآن خواند مشغول شده است، چون دوستی زشت کند چه چاره از باز گفتن؟

 ....

 و آن روز که حسنک را بردار کردند، استادم بونصر روز بنگشاد و سخت غمناک و اندیشه مند بود چنان که به هیج وقت او را چنان ندیده بودم، و می گفت :‌ چه امید ماند؟ .. و خواجه احمد هم بر این حال بود و به دیوان ننشست ... "

تاریخ بیهقی ... ذکر بر دار کردن حسنک وزیر ...ژ

 

پ.ن.1 :  از انقلاب که به آزادی می رفتم صالح برایم می گفت : " زندگی ما مثال یخ فروشی در تابستان است! .. آنقدر سرمایه نمی بریم که از کف مایه می دهیم .. "

پ.ن.2: آن فعل بد او در سر او پیچد .... الحمدلله ...

پ.ن.3:  یاد باد آنکه ز ما وقت سفر یاد نکرد ...

پ.ن.4 : و دانشگاه یتیمی از فلز بود امروز ..