Enkratic
جمعه ٢٤ بهمن ۱۳۸٢
 

ـ جاي كوچك دوري هم نيست من خودم را بردارم از دست اين همه بگريزم براي خودم ؟ ..اين كه انتظار عظيمي  از آزادي  آدمی نيست .... هست؟

ـ من از  صبح سوّمين سه شنبه ي بهمن٬ مي دانستم يكي از ميان ما٬ مسافر مه آلود همين امسال بي ناموس  است !! ...هي دست فروش  دوره گرد ببين لابه لاي خرت و پرت های كهنه ات پيراهن سياه نداري؟

 ـ حالم اصلا خوب نيست... هنوز  ساعت :  هشت و نيم  شب است ... عقربه ها خسته اند بيخيالند خاموشند....زمان از رفتن به جانب افعال آينده باز مانده است...ماضي  مطلق ... آخرين  لهجه ي  بعيد باد و ستاره و درياست ..سال هاست كه پاياني  نيست...هنوز  ساعت :  هشت و نيم شب است...