Enkratic
یکشنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸۸
خاطرات (1)

جمعه  چهاردهم آگوست

نمی گذارم کسی تا فردوگاه با من بیاید. پدر دلخور است. مادر را نمی فهمم. وحید بغضش را عالی فرو می دهد و مثل همیشه که ناراحت و غمگین است شوخی می کند. راننده تند می رود. گاهی صد و شصت کیلومتر. با اینکه پدر تا پایین آمد که حالیش کند که آهسته براند طرف هیچ به خردش نرفته ست لابد. از من می پرسد : نمی ترسی تند می روم؟. من هیچ نمی گویم. خیال می کند نشنیده ام. دوباره می پرسد. من باز هیچ نمی گویم. شاید خیال کند مریضم یا فارسی نمی دانم یا هرچه از این دست. چه مهم است؟

همیشه موقع رفتن، نماز صبح توی فرودگاه تنها چیزی است که آدمی را آرام می کند. حیف که نمی خواهم سه سال پیش را به یاد بیاورم ولی آن صبح هم صبحی بود شبیه این. نماز را که سلام می دهم دیگر چیزی نمی فهمم تا هواپیما توی نیس فرانسه به زمین می نشیند. باور ندارم که خوابم برده است چرا که ایرانیان لعنتی اطرافم توی هواپیما و این مهماندران کوفتی که مدام هر زهرماری را به حلق آدم می کنند نمی گذارند کسی بخوابد. یکی از ایرانی ها دستبند سبزی بسته و قیافه ی روشنفکرانه ی حال به هم زنی دارد. می خواهد سر صحبت را با من باز کند. جوابش را نمی دهم. سماجت می کند. به فارسی می گویم: " هموطن شما نیستم آقا. دست از سرم بردار. " همه از من می ترسند. خودم هم.

به نیس که می رسم مشکلات آغاز می شوند. هتل ها پر است و من دو ساعت توی فرودگاه با آنها که یک کلمه انگلیسی نمی دانند فرانسه ور می روم تا حالیشان کنم که حالم خوب نیست. باید بروم یک جای خلوت. همهمه ی فرودگاه حالم را به هم می زند. هر لحظه لعنت می کنم تو را که مرا به این حال و راه کشاندی ...

            پدر بزرگم که مردی دنیا دیده بود، میان تمام این بیغوله های پر زرق و برق دنیا اینجا را بیش از همه دوست داشت. دستش را می برد بالا، با انگشت اشاره آسمان را نشان می داد و می گفت  " نیس فرانسه دیدنی ست ..". من نه آن روز حرفش را باور کردم نه این روز. که واقعا هیچ جای این شهر برایم دیدنی نیست. دیدنی ترین منظره ی دنیا برای من، پدرم بود وقتی که از سر کار بر می گشت. گرچه سالهای سال آنقدر دیر می آمد که لاجرم به خواب می دیدمش اما ...

دست آخرهتلی پیدا می کنم. تاکسی زیادی گران است. تصمیم می گیرم با اتوبوس بروم. وضع اتوبوس افتضاح است. کسی خارجی بودن را نمی فهمد. انگار که توی میدان خراسان از کسی آدرس کوچه ای در سانفراسیسکو را پرسیده باشی. گیجم. ولی خوب است. دارم کفاره ی تمام هوشیاری های گذشته را پس می دهم ..  پیرمردی دست دختر جوانش را گرفته است و به من لبخند می زند. یعنی که می فهمم دردت را. و کمک می کند همین یک چمدانی را که نازنین مادر به زور بسته است جابجا کنیم. دخترش روی هر پیچ روی من می افتد و با پدرش دو تایی می خندند. به ناچار بلند می شوم می ایستم و پسر دیگری جایم را می گیرد. و باز دختر هر پیچ روی او می افتد. حالا سه تایی می خندند.

از راننده می پرسم کجا باید پیدا شوم. داد می زند. بلند. طوری که صدایش را نمی شنوم. بعد آهسته تر می گوید که دو شهر پیش باید پیاده می شدی. و من در می مانم که چه باید کرد .. پیاده می شوم و سراغ تاکسی را می گیرم. نیست. واقعا نیست. تاکسی توی این شهرکه دیگران به آن ویلالوبه می گویند معنی ندارد. شهری ست مبهم و به هم ریخته. غیر از پیرزن ها که توی ایوان لخت ایستاده اند و برای غریبه ها دست تکان می دهند دیگران توی آب شنا می کنند.

مردی از آب بیرون می آید و سلام می کند. تونسی الاصل است. آدرس می پرسم. می گوید مرا می رساند با فلان مقدار پول. حوصله ی بحث ندارم. همانطور خیس روی صندلی مینشیند و پول را اول می گیرد. سر راه نگه می دارد و تمام پول را سیگار می گیرد و ودکا. سیگار را یکی پس از دیگری می گیراند و شیشه ی ودکا را پرت می کند روی صندلی کناری. با خنده می گوید که اول سیگار و بعد الکل. من با پوزخند به او می فهمانم که درهمه کار ناتمامی، که اول الکل است و بعد سیگار ..

هتل بسیارزیبایی است. شاید بهترین هتلی است که  تابحال رفته باشم. ایوانش به دریا می رسد. بوی قهوه سراسر اتاق را پر کرده ست.  به روی تخت می افتم. دو شب است که نخوابیده ام. چشمهایم که روی هم می رود یادم می آید که باید تلفن می زدم. سراسیمه بیرون می آیم. هیچ شماره ای یادم نیست. اینست که برای وحید ایمیل می فرستم. بغضی بی پایان می گیردم.

صبح با صدای منشی که با حیرت مرا می نگرد بیدار می شوم. " موسیو؟ ووزت آنفوم؟ ". و چند دقیقه طول می کشد که بفهمم کجای این دنیای زهرماری هستم. دیشب روی صندلی لابی هتل خوابم برده ست. و دراتاقم چهارطاق باز بوده ست تمام شب. نگران می شوند که طوریم شده باشد. می گویم " حالم خوب است. خیلی خوب". اتاق را پس می دهم. آدرس قطاری را می پرسم که مرا به روستایی در مرز فرانسه و اسپانیا می برد. چهارده ساعت فاصله است. اولین بار است به مقصدی می روم که نه کسی انتظار مرا دارد و نه من انتظار کسی را ...

ده دقیقه ی دیگر قطار راه می افتد. پشت بلیط شعری از پل الوار مینویسم، که:

زخمی بزن عمیق تر از انزوا اکنون ... "