Enkratic
چهارشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸۸
من، زن، تن و باختن به باقی قافیه های دیگر ...

احساس مادری را دارم که قاتل تنها فرزندش را، تمام زندگی اش را، پای چوبه ی دار ببخشد به هیچ .. بعد دو قدم آنطرف تر، خیال کند با خودش، که حالا که را نباید بخشید ؟ ..  خودم را‌؟ خدایم را؟ زندگی ام را ؟ یا روزگار را ...

..

کاش می شد یک سر این روزگار را گرفت و به دار آویخت ! ..

.

پ.ن: بمیرم؟ بمانم؟ بگریم؟ بمویم ؟ ...