Enkratic
یکشنبه ۸ آذر ۱۳۸۸
نه از یاران که از گردش روزگاران ..

" اگر کسی تو ایران زندگی کنه تحت تاثیر شرایط سیاسی و اجتماعی هست، حتی اگه نگه به یه ورش! .. منتهی واکنش اون اینه که بگه به یه ورش. بعضی ها نمی گن به یه ورش. بعضی ها عوض اینکه بگن به یه ورش، هفت تیر در می آرن و طرف رو می کشن. بعضی ها داد می زنن. بعضی ها می رن عرق می خورن یا هروئین می کشن یا مزخرف های طلسمی و تعویذی و آش کشکی می گن که اتفاقا به فهم پرورش نکرده ی احمق ها بیشتر می خوره !! ..

{...} من با اینا ارتباطی ندارم. من اصلا بالا می آوردم وقتی اون ها را می خوندم. برای من شرم آور است که توی مملکتی که تا ششصد سال پیش ادبیاتش آن شکلی بوده، حالا حتی این قصه هایی که می نویسند یا شعرهایی که می گن و گفته اند. آخر چی بگم من به تو. تو شعر اخوان را می خونی، شعر فروغ رو  می خونی، بعد می ری شعر فلان چرتغوز {شاملو} رو هم می خونی که ادعای فلان می کند. {...} این جاودانه ابرمرد ادبیات معاصر ایران! که شعر نمی فهمید. سینما نمی فهمید. نقطه گذاری هم نمی فهمید و شاید خیلی چیزهای دیگه هم نمی فهمید!

{...} تو چنان از «هنرمندان» و «نویسندگان» آن دوره حرف می زنی که انگار تمام بنای عالم به قدرت تفکر و مهندسی آنان ساخته شده بود. یک عده آدم که از حد نازک و قشر نازک شبه فکر پایین تر نمی رفتند و نمی توانستند بروند. حالا ادعا می شود که وجود برتری داشته اند؟. ادعا بشود. حوادث نشان داد که از آن بالاتر تا این پایین شان هیچ فکر و عمق و حس ارجمند درشان وجود نداشته. یک جور کاسب کارهای خرده پا بودند که تاب کوچکترین تغییر هوا را نمی آوردند!

عده ای البته حبس رفتند و شکنجه کشیدند اما زندانبان و شکنجه دهنده هم اگر پایش افتاده بودند، خیلی هاشان می شدند* ... "

نوشتن با دوربین .. رو در رو با ابراهیم گلستان ...

.

.

پ.ن:

پاییز سال قبل، وقتی به بهانه ای، با عباس میلانی و داریوش مهرجویی به یک رستوران ایتالیایی در شرق سانفراسیکو شام می خوردیم، میانه ی حرف که مهرجویی نیمه مست از شراب سرخ فام بود، میلانی _ که اصولا آدم بسیار متوسطی ست _ برای اثبات سخنش، آهسته زیرلب با تمسخر به من گفت : " تو کجا بودی وقتی که من تمام سال پنجاه و شش را زندان بودم !؟ ". من سکوت کردم. ولی در دلم همین دو* جمله ی گلستان می گذشت، و تنها کاری که از دستم بر می آمد این بود که با وسواس خاصی تصویر یک آدم بالقوه قاتل را به دقت ورنداز کنم ...

غم این خفته ی چند ..

.