Enkratic
سه‌شنبه ۱٧ آذر ۱۳۸۸
وفا افسانه ها دارد که می باید شنید از تو ..

" هر یک از جمله های آلیسا که ابتدا در برابرشان سر به شورش بر می داشتم، پس از آرام شدنم، در وجود من زنده و ماندگار مانده بود. آه! بی گمان حق با او بود!. من دیگر عاشق شبحی بیش نبودم. آلیسایی که دوست داشته بودم، آلیسایی که هنوز دوست می داشتم، دیگر وجود نداشت ... آه! بی شک خسته و دلمرده شده ام شاید!. این فنای رعب آور، این گیرایی و زیبایی بی نهایت قیافه ی او که تمام قلبم را در برابرش می فشرد، آیا چیزی جز بازگشتی گمراهانه به تاریخ بود!؟ .. اگرچه او را آرام آرام، علو مقام داده بودم، و اگرچه او را به هرچه فریفته اش بودم آراسته بودم و بتی برای خویش ساخته بودم،‌ حالا جز خستگی ازین کار چه در دستم مانده بود ؟ ... آلیسا را به محض آنکه به حال خودش واگذاشته بودم، به موضع خودش، آن موضع متوسط، که گذشته ی خودم را در آن می دیدم _ و دیگر نمی خواستم ببینم _ بازگشته بود .. آه آن کوشش جانفرسای فضیلت برای پیوستن به او در آن حالتی که من به آن رسیده بودم، چقدر به نظرم بی معنی و خیال پرستانه می آمد. عشق ما اگر اندکی کمتر غرور می داشت،‌ آسان می بود ... اما پس از این، سماجت در عشقی بی سبب چه معنی داشت؟ .. در حکم لجاجت بود، دیگر در حکم وفا نبود .. وفا در برابر چه؟ .. چه می دانم .."

در تنگ .. آندره ژید ..

.

پ.ن: وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم  ..