Enkratic
چهارشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸۸
محاکمه در خیابان ..

تمام دیالوگ های این شهر درام و درهم است .. ذهنت را می گذارد جایی که فراغت از آن ممکن نیست، مگر به زور گذر یک روز یا بیشتر .. مثلا دیروز حوالی عصر، نزدیک ایستگاه  متروی دانشگاه، دختری با چشمان اشکبار دست مادرش را محکم گرفته بود و فشار می داد ... و من در همان نیم ثانیه ای که از کنارم گذشتند، تنها این را شنیدم که مادرش می گفت :‌ " نه عزیزم .. ما اینقدر عمر می کنیم که تو پیر بشی ... "

یا امروز توی تاکسی. راننده که جوانی خوش سیما و باصفا بود، با آن پژوی نقره ای رنگش، به نامزدش می گفت :‌‌‌ " کارت سوختتیم خانوم ... چرا تا وقتی ما تموم نشدیم یکی دیگه رو شارژ می کنی؟ ... "

.

خاک مرده پاشیده اند در متن این شهر، طوری که همیشه غم در حاشیه اش بیداد کند

.

.

حیف باشد که تو باشی و مرا غم ببرد ...