Enkratic
دوشنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸٢
 

ميدونی .... زياد هم دور از ذهن نيست چی ميشه ... البته که مهّم هم نيست ... امّا همين جوری محض خنده گفته باشم.....يک کشورنه چندان دور .... دست هيچ مزخرفی هم بهم نميرسه ... يک اتاق يک خوابه .... با پنجرهای که رو به يک کوچه توی DownTown باز ميشوند .... باران ميبارد ... هوا مه آلود است .... روی صندلی چوبی کهنسال در حال تفکّر پوچی درباره ی روشهای عددی الکترومغناطيس ...... صدای خاصّی هم نيست .... جز صدای پيرزنی که Yesterday از Beatles را با صدای ضعيف خود امّا استرس خاصّ بريتيش می خواند ....خوب هم ميخواند .... کاملا تحسين برانگيز .... من هم خوب گوش ميدهم .... روبه روی اتاقم بهترين قهوه ی اين منطقه است ... برای تسلّی دل برخی دوستان قهوه خور قديم نيز ٬ گهگاهی به زور به آنجا ميروم ..... مزه ی قديم را نميدهد ... اگر چيزی به نام مزه هم در يادم مانده باشم .... سعی ميکنم که خاطرات گذشته را از ذهنم شست و شو دهم تا ديگر هيچ دلبستگی نمانده باشد .... هوا کم کم تاريک ميشود.... پنجره را ميبندم .... خواب ميبينم ...غربت هم صفايی دارد.....!