Enkratic
پنجشنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸٩
در باب عشق و جوانی (3)

" یه مثل روسی هست که می‌ گه اگه یک زنِ روستایی مشکلی نداشته باشه، حتماً می‌ره از بازار یک خوک می‌خره! .... خانواده‌ی لوگانویچ هیچ مشکلی نداشتن، همین باعث شد که با من دوستی کنند ... اگر به شهر نمی آمدم، مریض بودم یا اتفاقی برایم افتاده بود، زیاد نگرانم می‌شدند ... ناراحت بودن که من، به عنوان یک فردِ تحصیل‌کرده که زبان بلده، چه طور به جای وقف کردنِ خودم به علم و کارهای ادبی، دارم تمام عمر رو به بطالت می گذرونم و در روستا زندگی می‌کنم ..  خیال می‌کردند که من ناراحتم، ناشادم، و حتی حرف زدن و خوردن و خندیدنم برای پنهان کردنِ رنجی ست که می برم .... "

از عشق .. آنتوان چخوف ...

..

.

پ.ن: مجال من همین باشد که پنهان مهر او ورزم ...