از که می پرسی که دور روزگاران را چه شد؟ ..

از پس این سال ها فهمیده ام که جوهره ی غم در وجود آدمی، از مفهوم " زوال " است .. از نابودی زمان .. ازینکه حالا هست و فردا نیست .. از تو که امروز با من از گذشته حرف می زنی، و نگرانی که من نگران موهای سپیدت باشم .. ازینکه من فردا از تو با دیگری خواهم گفت .. دیگری آینده ها از من .. و هیچ کدام نمی دانیم که کی، کجا، دوباره ای خواهد بود آیا ؟ .. از پدرت، مادرت، برادرت .. که واقعا نمی دانی دوست داری پیش از آنها بروی یا پس از آن ها .. یا از آن یاری که دیگر نیست هیچ .. که فراق یار نه آن می کند که بتوان گفت ... از علم یا ثروت، که بهترست بگویم، یک شوخی گذرا بود .. یا عشق، که زوالش در وصالش بود .. از همین زندگی، که تنها دلیل اثباتش مرگ است ...

..

باری چه می شود نوشت، که سعدی علیه الرحمه فرمود:

به یادگارِ کسی دامن نسیم صبا

گرفته ایم و دریغا که باد در چنگ است ...

/ 0 نظر / 22 بازدید