دلم بس تنگ می بینم ...

" چماق بالاخره دست صاحبش را خسته می کند ... "

سفر به انتهای شب .. لویی سلین ...

.

.

پ.ن:

احساس از دست رفتگی می کنم .. روزهایم از فرط تنهایی گاهی شب نمی شوند .. دیروز آقاسیّد بی آنکه حرفی بزند، نگاهی از سر سیری به من انداخت و بسیار سکوت کرد .. بعد با تمسخر گفت : " کشتی هات غرق شده دکتر؟ .. ای خوشا به حال ما که همان کشتی ها را هم نداشتیم ... "

..

احساس از دست رفتگی می کنم ...

.

.

گر تو نگیریم دست،‌ کار من از دست شد

زانکه ندارد کران، وادی هجران من ...

/ 0 نظر / 21 بازدید