ـ حضوري  دارم ... چون هنوز احساس ميکنم ... احساس ميکنم خرد شدنم را در اين غربت قريب ... احساس ميکنم  هدر رفتنم را در بالا و پايين رفتن از پلّه های دانشکده .. از همکف تا روی عرشه ... احساس ميکنم گمراهيم را در انبوه گمراهان ...امّا حضوری دارم...حضوری نه لطيف و نه مانوس ...برابر چشمت و رو در روی فکرهای مزخرفت ...خواهی بشناسم و دشنامم  گوی٬ خواهي نشناسم و بگذر  از كنارم ... بيگانه ! 

/ 3 نظر / 13 بازدید
unknown man

ما اسير داستانها و وقايع هستيم، اسير آنچه در خود داريم ، اسير آنچه از خدا ميدانيم، از عشق، از نگاه. ميتوان به يک جفت چشم تمام عمر خود را داد، ميتوان در اين دشت طغيانزده بي همه چيز، يک عمر ، آري يک عمر به انتظار نشست تا بيايد. توان بيش از هر چيز گمانش کنيم است. آنچه براي ناخودآگاه خود زيبائي تفسير کرده ايم، ميتواند زيبا نباشد، ميگوئيم ?آنچه در چشم زيباست، در دل، زيباست، معيارهاي ديگر همه نسبي است؛ من، آنچه ميخواهم هستم. من جز دلم نيستم.? ولي دوست داشتن، عشق، قوانين سختي دارد، يک عشق سرشار، عشقي روشن است، واضح ، احساسي معين ومدلل.

*******

so fantastic i am thinking

Enkratic

نميشناسمت ... با آن ستاره های پر واضحت .... و بالنجم هم يهتدون ....