و جوانی من در رود سن خودکشی می کرد ...

" زمان آدم ها را دگرگون می کند، امّا تصویری که از آنها داریم را ثابت نگه می دارد. هیچ چیز دردناک تر ازین تضاد میان دگرگونی آدم ها و ثبات خاطره نیست. زندگی ولگرد اما حافظه ساکن است ...

هیچ آدم عاقلی پیدا نمی شود که در جوانی اش چیزهایی گفته و زندگی ای کرده باشد که خاطره اش آزارش ندهد و دلش نخواهد آن لحظه ها را هیچ گاه زندگی نمی کرد. جوانهای دیگری هم هستند که پدر یا پدربزرگشان آدم های برجسته ای اند، و الهه هایشان از همان سالهای نخستین به آنها درس اعتلای روحی و نجابت اخلاقی داده اند. چنین کسانی شاید هیچ چیز پنهان کردنی در زندگی شان نداشته باشند، شاید بتوانند همه ی آنچه را که گفته اند یا کرده اند منتشر کنند و امضایشان را هم پایش بگذارند. اما، آدم های بی مایه ای هستند. عقل و متانت و عمق را در زندگی نمی شود از دیگران گرفت، باید خود آدم کشفش کند. آن هم بعد از گذراندن مراحلی که هیچ کس دیگر نمی تواند به جای آدم بگذراند. همان لحظه هایی که آدم از به یاد آوردنش عذاب می کشد. این صحنه ها آدم را بزرگ می کند. عمق و متانت، نقطه ی دیدی است که آدم از تاثیر تصاویر ناخوشایند در ذهن خود می یابد. حاصل مبارزه با زمان و پیروزی ست ....  "

در جستجوی زمان از دست رفته ..مارسل پروست ...

.

.

پ.ن: المنه لله که دلم صید غمی شد، کز خوردن غمهای پراکنده برستم! ..

.

/ 0 نظر / 14 بازدید